سوار ترن هوایی شدیم.بعد از اینکه از پارک برگشتیم وقتی تنها بودم به این فکر میکردم که ترن هوایی چقدر شبیه زندگی ما آدماست.
اولش زندگی داره روال عادی خودش رو طی میکنه و حس میکنی کم کم داری رو به بالا پیشرفت میکنی و داری به اوجش میرسی و
به چیزهایی که میخواستی رسیدی،چه مادی و چه معنوی....
درست زمانی که اون بالایی یه سراشیبی تند رو به روته،وقتی سرازیر میشی اولش باورت نمیشه که داری با شدت سقوط میکنی
اما یه زمانی میرسه که اونوقت دیگه باورت نمیشه از این مهلکه جون سالم به در ببری و ترس تمام وجودتو میگیره...
همون زمانی که تو اوج نا امیدی هستی و نابودی رو باور کردی متوقف میشی میبینی هنوز با زمین فاصله داری...
و حالا حالا ها ادامه داره....
راه رو ادامه میدی و این راه پره از این بالا رفتن ها و با شدت پایین اومدنا،البته بستگی داره ترن هوایی کدوم پارک سوار شده باشید ارم یا بسیج![]()
بالا میری پایین میای، پیچ میخوری خلاصه اگه مریض باشی نمیتونی این راه رو تا آخر ادامه بدی و توی یکی از همین پیچ و تابها
دستت ول میشه و سقوط میکنی و اما ایندفعه صاف میخوری زمین....![]()
یه سری از ما آدما این بالا رفتنا و با شدت پایین اومدن هارو و تکرار دوباره اونو دوست داریم
و یه سری میترسن و وحشت دارن،اما هر دو سر انجام میرسن آخر خط و یکی میگه بپر پایین آخرشه...
یکی وقتی پیاده میشه خنده رو لباشه و از اینکه تونسته لذت ببره خوشحاله و یکی وقتی پیاده میشه یه نفس راحت میکشه که
خدا رو شکر بالاخره تموم شد و ناراحت از اینکه از شدت ترس نتونسته لذت ببره...
اگه ترن هوایی باشه اونی که لذت برده میتونه مثل من
دوباره یه بلیت بگیره و سوار شه لذت ببره و اونی که اول ترسیده
میتونه بره و پشت سرش رو نگاه نکنه یا میتونه بلیت بگیره و سوار شه تا ایندفعه لذت ببره....
اما
اگه زندگی باشه هیچ کدوم نمیتونن دوباره بلیت بگیرن چون تعداد بلیت زندگی برای هر نفر فقط یک عدده.
اونی که لذت برده خوشحاله اما اونی که فقط ترسیده چون دیگه شانس امتحان دوباره رو نداره ناراحته.
یه جا یه جمله خوندم که میگفت: بزرگترین انتقام از روزگار خوشحال بودنه و یه جای دیگه خوندم که
اون چیزی که هستی هدیه خداوند به تو است و آن چیزی که میشوی هدیه تو به خداوند است، پس،
حواسمون باشه چه چیزی رو داریم برای محبوبمون هدیه میبریم...
این شعر هم هدیه من به شما که دوستون دارم یه عالمه...
"دوستت دارم"را ،من دلاویزترین شعر جهان یافته ام!
تو هم ، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو!
این دلاویزترین شعر جهان را،همه وقت
نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!
"دوستم داری؟" را از من بسیار بپرس!
" دوستت دارم " را با من بسیار بگو!
لوگوی وبلاگ رو هم تو ادامه مطلب ببینید نظر بدید.
ادامه مطلب...
بعضی وقتا فکر میکنم بیچاره آسمون و زمین ،هیچوقت به هم نمیرسن...
اما دقیق تر که میشم میبینم آسمون با اون وسعتش زمینو بغل کرده و زمین تو آغوش آسمون
خیلی آروم داره میگرده ...اما نمیدونم، چرا زمین با اینکه آسمون اینقدر دوسش داره ،باز داره
دور خورشید میگرده ..!شاید واسه این که گرمش میکنه ،شاید هم واسه اینکه آسمون آغوششو
واسه خیلیا باز کرده،پس خورشید هم که داره به خیلیا نورو گرما میده..!پس هیچ کدومشون لایق
عشق زمین نیستند.اما زمین عشقشو نثار کی بکنه؟
و اما ماه...ماه دور زمین میگرده، معلومه خیلی دوسش داره ،اما این رسمش نیست ...
ماه هم تو آغوش آسمونه، هم داره از خورشید نور و گرما میگیره...پس ماه هم لایق عشق زمین
نیست....
ولی ستاره که هست!دائم داره به زمین نگاه میکنه و چشمک میزه....
اما همه ستاره ها دارن به زمین چشمک میزنن...یعنی همشون عاشقن؟نه فکر نکنم....
اونا یا از سر عادت یا اینکه چشماشون ایراد داره که دائم دارن چشمک میزنن...
راستی!ابر....به نظر من ابر لایق عشق زمین باشه ...چون همیشه خودشو،وجودشو،
نثار کرده برای زمین تا زمین جون بگیره ....کاری هم به آسمون و خورشید نداره...
حتی به خاطر همین عشق محکمش آسمون هی هولش میده تا از زمین دورش کنه...
خورشیدم با تمام وجود گرما میده تا نابودش کنه...
همه اونا یه جورایی عاشق زمین هستند.یکی بغلش کرده،یکی گرمش میکنه و روشن،
یکی داره دورش میگرده،یکی تمام حواسش به اونه و یکی وجودشو میبازه تا بهش وجود بده...
یعنی زمین لیاقت اینهمه عشقو ایثار رو داره..؟
یه خبر خوب !!!! دارم دختر خوبی میشم...
البته خوب که بودم دارم خیلی خوب میشم.....
میخوام جهت زندگیمو عوض کنم....داشتم میرفتم جنوب ،حالا میرم شمال...
شمال با صفا تره نه؟ منظورم شمال زندگیمه....![]()
منتظر تغیرات اساسی تو وبلاگم باشید...چون میخوام یه جور دیگه بنویسم...![]()
همه بهم میگن تو با همه فرق میکنی!!!!میخوام این حرف صادق باشه....![]()
با خودم جنگیدم تا خودم پیروز شدم...
احمقانست اما همچین جنگهایی هم وجود داره...![]()
سخته اما ممکنه و من نهایت سعیمو میکنم که دیگه...![]()
از اول مهر یه آپ جدید میزارم...هر 15 روز یه بار به روز میشم....
آره متفاوتم،متفاوت..!نقطه ته خط.![]()
![]()
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
دیگه زندگی ندارم....
دلم میخوا د داشته باشم اما ...
نه خواب نه خوراک...
شبها که اصلا نمیخوابم....یه کتاب برمیدارم...شعر، رمان...
فرقی نمیکنه....تا خود صبح میخونم...واسه سحر کلی کار دارم...
نمیخوام این شبهارو از دست بدم...حس میکنم حکمتی تو این بوده که،
تو این ماه عزیز...از بیماری عزیزم با خبر بشم...
نماز میخونم، دعا میخونم...هر کاری انجام میدم که خدا بهم یعنی بهمون نظر کنه..
وقتی در حال مناجاتم آرامشی عجیب دارم...اشکام بی اختیار میریزه...
عاجزانه التماسش میکنم...
تا حالا اینقدر به بزرگی خدا توجه نکرده بودم...خیلی بزرگه...
دیشب ،سحر، رفتم زیر سقف بزرگ آسمون سرمو بالا کردم و
از ته دل التماسش کردم...
دیشب آسمون بی نظیر بود...تا حالا اینقدر ستاره هارو واضح ندیده بودم...
اونا خیلی دور بودن...اما خدا خیلی نزدیک...حس کردم فقط داره به من نگاه میکنه
حس کردم داره با لبخند نگام میکنه...
فکر میکنم خدا دوست داره اینجور دعا کردنارو...اینکه یکی عاجزانه،بی پناه،
عاشق،به درگاهش زجه بزنه...
من اینقدر امیدوارم که خدا جوابم رو بده که باور اینکه اونو ازم بگیره برام غیر ممکنه.
من خیلی مشکل داشتم،خیلی...زندگیم به کلی داغون شده بود...
هنوز جون نداشتم که این ماجرا اتفاق افتاد...با خودم گفتم که چرا؟
چرا خدا با هام اینکارارو میکنه؟چرا من؟مگه بسم نبود؟
اما حالا میدونم چون دوسم داره اینکارارو میکنه...من خیلی ازش دور شده بودم..
اینجوری منو برگردوند...با این همه دعا و نمازو و نذر....حتما اونو شفا میده..
اونو شفا میده تا من واسه همیشه بندش بشم یه بنده عاشق...
شب،آن چنان زلال،که می شد ستاره چید!
دستم به هر ستاره که می خواست می رسید!
نه از فراز بام،
که از پای بوته ها
می شد تو را در آیینهً هر ستاره دید!
در بیکرانِ دشت
در نیمه های شب
جز من که با خیال تو می گشتم
جز من که در کنار تو،می سوختم غریب!
تنها ستاره بود که می سوخت.
تنها نسیم بود که می گشت.
فریدون مشیری...
دلم گرفته.... نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد...
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم…
دلم گرفته و فقط نوشتن أرومم میکنه....بهم یاد داد که هر وقت دلتنگ شدم ،بنویسم...
پس مینویسم...از چی بنویسم؟
از درد؟از عشق؟از قلب؟
آه،آه،آه....چی بگم ؟خدایا ! یه قلب میخوام...
خدایا یه قلب میخوام که سالم و بی درد بتپه...
واسه خودم نمیخوام،نه...واسه یکی میخوام که میشناسیش...
واسه یکی میخوام که اونم بنده توست...
حتی بنده تر از بنده های دیگت....وجودش پاکه...با تمام وجود
خواستت...اما زوده ...به بزرگیت قسم زوده....
شبا تا سحر بیدار،دعا میخونم...دعا میخونم و قسمت میدم
به فاطمت ...به حسینت...
به دل پر درد مادر،که سالها نشسته پای نهالش،با تمام وجود
با تمام عشق ،منتظر ثمره زندگیشه،اما حالا گلش داره جلوی چشماش
پرپر میزنه....
دوستی بهم گفت نگو خدایا !مشکل بزرگ دارم...
بگو مشکلات!یه خدای بزرگ دارم....
داد میزنم،ای مشکلات!ای قلب !یه خدای بزرگ دارم...
همش تو ذهنم تجسم میکنم،روزی که میاد جلو میگه من خوب شدم
سخته اما ممکنه...یادم نمیاد این جمله رو از کجا شنیدم؛اما از بچگی یادمه
شنیدم که سوراخ سوزن خیلی کوچیکه،یه گله گوسفندم خیلی بزرگه....
اگه خدا بخواد،اگه فقط بخواد،اون گله گوسفندو از سوراخ سوزن رد میکنه...
پس خدایا!دلخوشم به مهرت...امیدم به لطف و کرمت...منو دست خالی بر نگردون
من و شب هر دو بر بالین این بیمار بیداریم.
من وشب هر دو حالِ در هَمِ أشفته ای داریم.
پریشانیم، دلتنگیم
به خود پیچیده تر،از بغضِ خونینِ شباهنگیم.
هوا:دَم کرده،خون ألود، أتش خیز، أتش ریز،
به جانِ این فروغلتیده در خون، أتش تب تیز!
تنی اینجا به خاک افتاده، پرپر میزند در پیش چشم من
که او را دشنه أجین کرده دستِ دوست یا دشمن
وگر باور توانی کرد دستِ دوست با دشمن!
جهان بی مهر می ماند که میمیرد مسیحایی
نگاهی میشود ویران که می ارزد به دنیایی
من این را نیک می دانم،که شب را، ساعتی دیگر،
فروزان أفتابی هست، چون لبخندِ گُل پیروز.
شب آیا هیچ می داند گر این بد حال،
نماند تا سحر گاهان ،-زبانم لال،
جهان با صد هزاران آفتاب و گُل،
دگر در چشم من تاریکِ تاریک است چون امروز...
فریدون مشیری
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی:
"از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن"
با تو گفتم:"حذر از عشق؟ـ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نه گسستم..."
باز گفتم که:"تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم"
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم نرمیدم.
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم....
این آخرین شعرش بود و مورد علاقه ترین شعرش....
گفت هر وقت میخونتش شاد میشه....
بهم گفت اگه خوندی گریت گرفت دیگه حق نداری بخونیش...
منم خوندمو... تو دلم گریه کردم ...اما شاد...
آره همین قلبی که توی سینه من. تو. همه. داره راحت بدون مشکل میتپه....
الان تو سینه خیلی ها درد میکنه...خوب کار نمیکنه...عذابش میده...
اون جوونی که فقط ۲۴ سالشه...یا کوچیکتر...شایدم بزرگتر...نمیدونم...
چرا باید تو اوج زمانی که عاشق شده تازه داره معنی زندگی رو میفهمه...
تازه میخواد شیرینیشو بچشه...
چرا ؟...
میگن خدا امتحان میکنه...اما چرا اینقدر سخت؟
وقتی باهاش حرف میزنی...آرومه...دیگه باهاش کنار اومده...
با اینکه از هر ۱۰۰۰ تا بیمار قلبی فقط ۳ تاشون لا علاجن....
با اینکه تو اوج جوونی باید پر بکشه بره...
با اینکه دیگه مادرشو نمیبینه...با اینکه دیگه کسی رو که مدتها دوست داشته عاشقش بوده نمیبینه..
با همه چیز کنار اومده...خیلی آروم با لبخند قشنگی که تو عمرم ندیدم تو چشمام خیره میشه..
میگه من رفتم...من ناراحت نیستم...منو فراموش کن...
...همین...
میگه گریه نکن...گریه نمیکنم...
میگه قول بده...قول بده محکم باشی...قول بده دیگه سراغم نیای...قول بده فراموشم کنی...
.......قول میدم.......
بهش قول میدم تا آروم و بی دغدغه آخرین روزای عمرشو بگذرونه....
موقع خداحافظی...سعی میکنم گریه نکنم...اون میخنده...منم به خاطر قلب نازش میخندم...
میخندمو تا آخرین نقطه نگاهش میکنم تا میره پشت دیوار....
اون بر میگرده....قرار شد اگه خوب شد برگرده...
با اینکه دکتر قطع امید کرده...اما من هنوز امید دارم...میدونم خدا دعا هاو نذرامو گریه هامو
...........بی جواب نمیزاره..........
بی جواب نمیزاره .....
خدایا...خدا جون دوستت دارم...
التماس میکنم هر کسی که این مطلبو میخونه...دعا کن..دعا دعا دعا...
فقط واسم این مهمه که خوب بشه خوبه خوب...حتی اگه دیگه نیاد سراغم
من هر روز سر کارم اما امروز رو مرخصی گرفتم تا خونه باشم ....
اما ....هیچی اصلا بی خیال....
امروز از تنها کسی که انتظار داشتم تولدم رو یادش باشه یادش نیست....
همیشه از روز تولدم بدم میومد....نمیدونم شاید واسه اینکه ناخواسته بودم.....
در هر صورت بی خیال ....
دوستون دارم...
خواستم درد و دلهای آخرم بگمو برم.........
مینویسیم از تنهایی...از بی کسی...از غم از غصه.......
مگه این دنیا غیر از این چیز دیگه ای هم داره؟
آره داره......
خوشی داره ....لذت داره ....عششششششششششق داره محبت داره......
اما........
نصیب هر کسی نمیشه...
این سرنوشت خیلی سخت گیره....میگرده میگرده اینارو به یکی میده که حتما لیاقتشو داشته....
درسته؟
من از کسایی بودم که اینا نصیبم نشد .
نه که اصلا نشد..شد اما کم ...خیلی کم ....اینقدر کم که تا اومدم مزشو بچشم کامم تلخ شد ........
تلخ مثل زهر....
خیلیا از تهناییشون میگن...من گوش میدم...هیچی نمیگم....
فقط فکر میکنم.......
به اینکه اینی که روبه رومه چه دردی داره من چه دردی؟
خیلی سخته آدم تنها باشه خیلی...
اما......
از اون سخت تر و تلخ تر اینه که دورت شلوغ باشه و احساس تنهایی کنی..
شنیدم میگن خیلی دردناکه ببینی آهو اثیر پنجه شیر شده...
اما از اون دردناک تر اینه که ببینی یه شیر اثیر چشمای آهو شده.......
چه ربطی داشت؟بی خیال اینو همینجوری از من داشته باش.
دل کسی باهام یکی نیست
نپرس چرا چشام شده خیس
نگو نگو دردت چیه
دردام یکی دو تا نیست........
به نظرم این دو بیت شعر بیانگر حالم باشه...به قول شاعر...
و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز...
وای بر من گر توآن گم کرده ام باشی
گم کرده ام باشی.......
به امید روزهای بهتر....میخوام حذف کنم....
دیگه مخ تعطیل...
هنگیدم...نمیتونم وبمو آپ کنم ....
دلیلی هم نداره شما هم تحمل کنید ...
اول از همه از علیرضا ممنونم ....
خیلی کمکم کرد دمش گرم...
بعد از حمید که وب توپی داره (داستانهای با حال عاشقی)
بهد محمد و رضا دوست گلش
بعد از همه شما ....
راستیییییی..
داش محمود گلم...
خدا حافظ همتون![]()
![]()
بعد از این منکر عششششششق خواهم شد.
اونجایی که عشق میاد سراغ آدم...
دیگه نمیتونی کاری بکنی...
از بعضیا راجب عشق که میپرسی..
میگن..
تا حالا نیومده سراغم...
اما این حرف اشتباهه...
چرا؟
چون اون میاد سراغت تو نمیری دنبالش...
نمیدونم ...من تا این سن که رسیدم هیچوقت به عشق ایمان نداشتم
شاید اشتباه میکردم ...
شایدم درسته...
اما امروز با یه اتفاق...
دوستم بهم گفت به جمع دیوونه ها خوش امدی
وقتی عاشق نیستی افسرده از تنهایی...
اما وقتی عاشقی ....
بی تاب ... بی قرار...نگران...
عشق آدمو در مونده میکنه...
من یکم قاتیم..نه؟
حالم خیلی بهتره..
ممنون ازنظراتتون میدونم الان خیلیا میگن اه چه بی جنبه
اما بی دلیل نیست...
یادتونه چند وقت پیش....
نوشتم که بعضی اتفاقا هر چند کوچیک آدمو بهم میریزه....
تمومی ندارن.
درست زمانی که فکر میکنی همه چیز درسته...
وضعیت روحیت داره خوب میشه.....
قبلی هارو داری سعی میکنی فراموش کنی.....
و با خودت میگی دیگه نمیزارم اینجوری شه......
اما.....
دوباره.... دوباره....و دوباره.....
که دیگه نمیشه گفت دوباره....هزار باره.....
اتفاق میوفته ....
همه مشکل دارن...اما...خیلی ها تحملشو دارن
"خیلی هام ندارن"
پیش دکتر میری یه مشت قرص که مثلا آرام بخشه ...
میده میریزی تو معده....از دنیا جا میمونی....
پیش روانپزشک میری فقط حرف حرف حرف....
خودکشی هم که بچه بازیه....
اما خوداییش آدم راحت میشه ها!!!!
شما چیکار میکنید؟
فقط حرفای شعاری ننویسید که همشو حفظم......
درسته که بعد از هر غروبی طلوعی دوبارس.....
" اما"
"بازم غروب میاد"
اینقدر میاد و میره که خورشیدم با اون عزمتش تموم میشه...
به کسی سر نزنم و پست جدیدی ننویسم.
دلگیر نشیدا من خیلی دوستون دارم و واقعا بهتون احتیاج دارم....
اگه دوست دارید ببینید منم...
یه آدم احمق ساده لوح زود باور...
چچچچچچچچچچرا؟
این همه بدو بیراه و عصبانیت واسه چی؟
واسه اینکه زود باورم ...
واسه اینکه بارها تجربه کردمو آدم نشدم...
تقصیر تو نیست،میدونم داری میخونی...
تقصیر خودمه...
خودم کردم که لعنت بر خودم باد...
اون شعر کنار وبم که واسه پرو فایل گذاشتمو،
منه زود باور میخواستم عوض کنم
فکر میکردم اشتباه میکردم اما حیف که راسته
اما همش راسته به خدا...
خونه ای که به هزار آرزو یه روزه بسازی بایدم رو سرت خراب بشه...
غرورم شکست خورد شدم اما نفهمیدی...
نمیدونم که تو رو نفرین کنم یا این دلم
نمیدونم که تو حل مشکلی یا مشکلم
با تو عاشقانه بودم پس چرا
حسرت یه روز عشق موند به دلم...بچه که بودم
بچه که نه همون دوران ابتدایی به بعد،
مامانم همیشهء خدا مدرسه بود.
نه اینکه خودش بیادا، نه...
میخواستنش![]()
تو مدرسه خیلی دعوا میکردم البته در حد کتک کاری.
وقتی میدیم دو تا از بچه ها دعوا میکنن،زود خودمو مینداختم وسط..
که چی؟
قضاوت کنم که حق با کیه...![]()
حق اون یکی رو میذاشتم کف دستش..![]()
بهم میگفتن مگه فوضولی؟
میگفتم آخه داشت زور میگفت.
الان هم دست بردار نیستم...
فکر کردم دیدم با این روحیهء ستیزه جو و فوضولی که دارم
هیچی بهتر از وکالت تخلیه ام نمیکنه.
این شد که من شدم وکیل.(نه هنو ز)